|
|
Tejaratbank
صفحه ویژه نابینایان و کم بینایان
|
جمعه 24 آبان 1398
اخبار و اطلاعیه ها
    • شما اینجا هستید
         
        • تاریخ انتشار: |
          تعداد بازدید: 1583
          آخرین رسول
          بیست و هشتم صفر-
          آخرین رسول حق مهر سکوت بر لب می نهد و جبرائیل در حریم ملکوت گوشه عزلت می گزیند چرا که اینک خاک پیکر آن پاک را در خود نهفته و عرش اعلی و بهشت ابقی جان عزیزش را پذیرا گشته است. از این پس درهای آسمان بسته است، از این پس جز به مدد نور ستارگان امامت درشب تاریک نمی توان راه جست و یافت.

          در کتاب تذکره الاولیاء از شخصی بنام عبدالله روایت شده که :  در بیت الاه حرام وقتی  از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب دید که دو فریشته از آسمان فرود آمدند . یکی از دیگری پرسید : امسال چند خلق آمده اند ؟ یکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟ گفت : از آن هیچکس قبول نکردند . عبدالله گفت : چون این بشنیدم اضطرابی در من پدید آمد . این همه خلایق که از اطراف و اکناف جهان با چندین رنج و تعصب من کل فج عمیق از راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده ، این همه ضایع گردد؟پس آن فریشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نیامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشید ، و این جمله در کار او کردند . چون این بشنیدم از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق باید شد و آن شخص را زیارت باید کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بیرون آمد . گفتم: نام تو چیست؟گفت :علی بن موفق.گفتم : مرا با تو سخنی است .گفت : بگوی .گفتم : تو چه کار کنی؟ گفت : پاره دوزی می کنم.آن واقعه با اوگفتم . گفت : نام تو چیست ؟ گفتم : عبدالله مبارک . نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده . گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی زنم که در خانه است حامله بود. از همسایه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بیار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسایه . آن حال خبر دادم . همسایه گریستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده اند . امروز خری مرده دیدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد . آن سیصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما این است. . (